السيد الطباطبائي
239
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )
1 - در جوهر و ذوات انواع طبيعى حركت هست . 2 - اعراض و خواص انواع خارجيه مانند نوعهاى عنصرى و مركبات ، در عين حال كه ساكن ديده مىشوند به تبع جوهرشان متحرّكند . 3 - هر پديده جوهرى يك قطعه مخصوصى است از اين حركت پهناور كه از پديده پيش از خود و پس از خود به حسب واقع گسسته و جدا نيست ، اگر چه ما آن را موجود جدا از ديگران فرض مىكنيم ، درست مانند قطعات زمان كه با تاريكى و روشنايى روز و شب ، از همديگر جدا شده به شمار مىآيند ، در حالى كه يك حركت ممتد و متصل بيش نيستند . 4 - حركتهاى ديگر محسوس را مانند حركت مكانى با ملاحظه حركت جوهرى نامبرده ، بايد از قبيل حركت در حركت پذيرفت . 5 - چون هر حركتى غايتى دارد ، چنان كه پيشتر گذشت ، آرامش و سكون اين حركت جوهرى نيز با فعليّت رسيدن امكان جسم است ، يعنى با پيدا شدن جوهرى ثابت - جوهر مجرد از ماده و حركت - مىباشد و در نتيجه تجرد از ماده غايت حركت جوهرى است . 6 - در جهان طبيعت سكون مطلق - نداشتن حركت از چيزى كه مىتواند حركت بكند - نداريم ، زيرا وجود خارجى طبيعت با توابع آن با حركت مساوى است . آرى اين حقيقت با پيدايش سكون نسبى كه حس نيز تأييد مىكند ، منافات ندارد . كشش و امتداد در حركت از سخنانى كه در موضوع حركت گذشت روشن مىشود كه هر حركتى ( خود به خود ) اين خاصه را دارد كه مىتواند به قطعاتى تقسيم شود كه هر قطعه امكان فعليّت قطعه پسين خود را داشته باشد و همچنين هر واحد از همين قطعات به قطعات ديگرى تقسيم شود با همان داستان امكان و فعليّت .